حقیقت چیزی جز این نبود. گفت که می خاهد برود. چیزی نگفتم لب خند زدم. برایش آرزوی موفقیت کردم و به بازگشتِ دوباره اش هیچ فکر نکردم و به اینکه این خبر تا چه اندازه ناگهانی بود و به اینکه بعد از رفتنش چه خاهد شد. تنها چیز توی ذهنِ کودکانه ی کار نابلدِ من این بود : جاهای خیلی دور و تمام. 

سوالی که گاهی از خودم می پرسم این است: اگر می خاستم بماند چه؟ اگر دوست داشت نگذارم برود چه؟ آزادی اش را با رویاهای واهی ام محصور نکردم.  و این آرامم می کند.

میدانی؟ ذهن های کودکانه چندان هم بد نیستند. آزادند درست مثلِ نسیم.