405- سلام. امشب یه جوری بودم. نمی دونم. انگار که بهش میگن دل تنگی. تو میدونی چرا با گذشتِ زمان آدم همه ی بدیارو فراموش می کنه و هرچی که تو خاطرش می مونه فقط خوبیاس؟ تو میدونی این خوبیا دل تنگی میاره؟ خب! منم نمیدونم. این حرفا رو از خودم درآوردم هیچ اثباتِ فلسفی و روانشناسی توش نیس. می دونی من هر روز و هر لحظه هزارو نود و نه تا حرف از خودم در میارم که از هیچ منبع معتبری نخوندمشون. ولی فک کنم دلم تنگ شده بود. توام هروخ دلت تنگ شد می تونی مثِ من بری یه لیوان آب یخ درست کنی واسه خودت و یه کم کاکوتی و بیدمشک و نعناع و شربت پرتقال و سکنجبین قاطیش کنی. یه چیزِ تلخ مزه ای از آب در میاد که من خیلی فک کردم تا فهمیدم تلخیش باید ار بیدمشک بوده باشه. آره یه مزه ی عجیب غریبی داره که مدام بهش فکر میکنی و در حالیکه یه دستتو گذاشتی رو میز زیرِ چونت و و اون یکی دستت لای کتابه که بخونیش، یخاشو خرت و خرت زیرِ دندونات میشکونی و حواست پرت میشه. بعد یادت میره که دلت تنگ شده بود. اما نباید وبلاگ داشته باشی تا توش بنویسی که دلت تنگ شده بود. یادت نره یَخاش زیاد باشه. مردم خابن.
+ نوشته شده در ساعت توسط -