395- پیرو پست قبل- شکستگیِ قلبم دردِ مغزم و سوزشِ چشم هام که میاد سراغم دست هام رو نگاه می کنم و یاد همین شعر مشیری میفتم. هیچ درمان و تسکسنی نیست اما میگم هی! دست هام! اینارو دارمشون و بلند بلند می خندم. اما میدونی؟ دلم میخاس قلبمو برش دارم و جاش یکی از دست هامو بذارم.
+ نوشته شده در ساعت توسط -
|