303- دارم می روم به جاییکه... به روزیکه... به زمانیکه... نمی دانم. دارم می روم به ثانیه های تعریف نشده به لحظات تصور نشده. مثلِ پرستوی مهاجرِ سرگردانی که درختِ همیشگی اش را گم کرده
+ نوشته شده در ساعت توسط -
|