صدای تی وی رو زیاد می کنم روی همون کانالی که بوده و حتا نمیدونم چیه. برای خودم سیب زمینی با قارچ سرخ میکنم. زیادیِ سسِ تندش معدمو می سوزونه. سس سفید اضافه می کنم. یه جورِ ناجوری میشه. با آب تمومش می کنم! 

از وقتی که یادم نیست، لباسِ خاب تنمه و عوضش نکردم. باز کِشِ موهامو گم می کنم. می بافم. کوتاهه. باز میشه. و باز هم وباز هم. نمیرم سمتِ آینه. نمی دونم رژ هایی که دوسِشون دارم توی کدوم کیفمن. امروز رفتم بیرون با رژی که نمیدونم چه رنگی بود! 

ساعت. باورت میشه؟ اصن نمیدونم کجاس ساعتِ چندین ساله م.  

دراز می کشم وسطِ اتاق و زل میزنم به رینگی که توی انگشتِ اشاره ی دستِ راستمه و اون بنده خدا بهم گفت نکن تو این انگشتت کار شیطان پرستاس! می خندم. هیچ وخ نشد اینو بهت بگم که توام بخندی. یا تو زود رفتی یا اون دیر گف. 

هیچ حسی ندارم. کاش یکی مسواکمو بزنه کاش یکی قرصمو بخوره کاش یکی لپتاپمو خاموش کنه کاش یکی چراغ اتاقمو خاموش کنه کاش یکی یه پتو بیاره و چارتا بالش. و من همینطوری که هستم بخابم.